
خیلی وقت بود به روز نشده بودم. به دلایل شخصی می خواستم دیگه ننویسم. اما این حادثه (بخوانید فاجعه) دیگه چیزی نبود که من درباره اش به خودم اجازه ی سکوت رو بدم. حتی من!
او را غیر محترمانه نگه داشتند! آره. اخراج نکردند. بلکه تحقیر کردند. شاید تا خودش برود. مثل خیلی های دیگر. مثل مولانا. مثل زیبا کلام. مثل ... . کیست که معنای حق التدریس را نداند. آن هم در دانشگاه ما. استاد حق التدریسی یعنی همه ی اساتیدی که در سال پنجم و ششم به بعد شروع به تدریس در بخش عربی و ... می کنند. او نیز مثل یکی از آنها شد. با این سطح سواد و دانش!
یکی گفت رویکرد سیاسی داشتن و او رو بیرون کردن. گفتم آخه مگه رویکرد سیاسی او چه جوری بود و چه قدر متفاوت از بقیه شون بود؟ تازه اساتیدی رو آوردن که ضد انقلاب بودنشان بر عوام و خواص روشنه! اون وقت اون رو ... .
دیگری گفت راست می گه، ولی حتما رویکرد علمی دانشکده موجب شده که اساتید کم سواد رو بیرون کنن و با سواد ها رو نگه دارن! اما وقتی چشمان گرد شده ی ما را دید، زد زیر خنده که بابا جک گفتم!
دیگری گفت شاید دستی در کاره و می خواد دانشکده رو ضعیف کنه! گفتیم نه بابا؟ خودت گفتی یا کسی هم کمکت کرد؟
یکی گفت در این مملکت، همیشه نتیجه ی انتقاد، جز این نبوده! بوده؟ چه سازنده، چه غیر سازنده. چه مخرب، چه غیر مخرب. به همدیگر نگاه کردیم و هیچ نگفتیم.
گفتم اما این ها مهم نیست،مهم اینه که او هم رفت. اما ما چی؟ داریم کجا می ریم؟! یکی گفت:
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
همه خندیدیم و به تلخی گفتیم: کدام هوادار؟!
گفت:
شاهدان گر دلبری زینسان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند؟!
و ما هیچ نگفتیم و دیگری مان گریست.
مسئله ی شناخت، یكی از مسائل ریشه ای در مباحث ایدئولوژیك هر مكتب و از جمله اسلام است. ایدئولوژی به معنای بایدها و نبایدها و راه رسیدن به هدف ارائه شده توسط آن مكتب ، خود ریشه در جهان بینی مسلط بر آن مكتب دارد. جهان بینی حاكم بر یك مكتب نیز كه به معنای هست ها و نیست ها و نوع برداشت، تفسیر و تحلیلی كه یك انسان درباره ی هستی و جهان و درباره ی انسان و جامعه و تاریخ دارد، خود بر پایه ی نوع شناخت انسان استوار است. لذا تفاوت های بین ایدئولوژی های مختلف فكری و فلسفی و اجتماعی و ... در دنیای امروز (مثل تفاوت بین اسلام و ماركسیست) نشات گرفته از تفاوت بین نحوه ی شناخت آنها از انسان، جهان هستی، غایت بشر و... دارد. (برگرفته از كتاب مسئله ی شناخت شهید مطهری)
در مورد مسئله ی شناخت از منظر های مختلفی می توان بحث كرد. اما آنچه مورد نظر ماست، نحوه ی شناخت حقیقت و مطلق یا نسبی بودن آن است. این كه آیا حقیقت مطلق است یا نسبی؟ و آیا اصلا می توان آن را شناخت یانه؟
برخی از مكاتب ارائه شده در دنیای امروز، بر پایه ی عدم امكان شناخت حقیقت استوار هستند. مكاتبی كه ریشه در تفكر ایده آلیستی دارند، معتقدند توان شناخت حقایق خارجی برای انسان وجود ندارد. برخی دیگر هم معتقدند كه انسان نمی داند كه آیا حقیقت را شناخته و یا غیر آن را. مكاتبی كه ریشه در لاادری گری (نمی دانم گری) یا سپتیسیسم (شكیون) دارند، معتقدند كه وقتی انسان در مقوله ای به شناخت دست میابد، نمی تواند مطمئن باشد كه به حقیقت دست یافته و لذا در همه چیز شك می كنند و منكر اصل شناخت می شوند.
برخی نیز در این مورد به پلورالیزم (كثرت گرایی) رسیده و در اصل حقیقت شك می كنند و معتقدند حقیقت نسبی است و هر كس بر مبنای افكار و ایده ها و پیش فرض هایش كه ناشی از نوع كنش های متقابل اجتماعی او در بستر فرهنگی است كه در آن رشد یافته، به یك نوع شناخت از حقیقت می رسد و همان شناخت هم، برای او صحیح و مایه ی رستگاری است. این حرف ها بازتولید اندیشه های ماتریالیست های گذشته است كه می گفتند مطلق اندیشی معنی ندارد و این كه اگر مردمی در یك زمان و مكان خاص، یك حقیقت را به نوعی شناختند و گروهی دیگر به نوعی دیگر، شناخت هریك برای خودش صادق و سعادت آور است.
امروزه كه به تعبیر حضرت امام خمینی، كمی تورم اسلام شناسی در جامعه و خصوصا در میان غیر متخصصین منصب دار، بالا رفته است و همه اسلام شناس شده اند (!) این نوع تفكر را در میان خیلی هاشان می توان دید. «به پایان رسیدن دوره ی اسلام گرایی و تضمین سعادت انسان در روند توسعه ی بشری، بدون اسلام»، «عدم امكان جهانی شدن اسلام و باطل شمردن صف بندی بین مسلمان و كافر و به سعادت رسیدن هر انسانی بر پایه ی شناخت خود از حقیقت»، «سعادت مندی هر انسانی، با هر دینی، فقط بر پایه ی شناخت شخصی او و عمل به همان شناخت»، «مهرورزی صرف و عدم برخورد و مقابله با ادیان دیگر و تلاش برای نزدیك كردن افكار و به تبع آن انسان ها به یكدیگر، به جای تلاش برای برقرار كردن گفتمان دین مبین اسلام»، «وجود خدایان، به تعداد همه ی انسان های روی زمین و بر پایه ی شناخت شخصی شان» و... همه و همه جملاتی است كه از زبان اسلام شناسان جدید و روزآمد (!) بیان شده و دفاع شده و به عنوان تئوری برای شیوه های مدیریتی كشور ارائه شده اند.
اما نظر اسلام از قول استاد شهید مرتضی مطهری در باب شناخت این است كه شناخت حقیقت مطلق، امكان پذیر بوده و اصلا انسان باید به دنبال شناخت حقیقت ها برود.قرآن قائل به امكان شناخت است. مثلا در داستان حضرت آدم، قرآن كریم می فرماید «و علّم آدم الاسماء كلها» (بقره،31). خداوند همه ی حقایق عالم را به انسان آموخت. سپس به بهشت راه پیدا كرد. پس از آن هم چون به شناخت خود عمل نكرد، از بهشت سقوط كرد. پس هر انسانی می تواند و باید بشناسد و بر پایه ی شناخت صحیح عمل كند.
به علاوه قرآن رسما بنی آدم را به شناخت دعوت كرده است. تعبیراتی از قبیل «قل انظروا ماذا فی السماوات و الارض» (یونس،101) یعنی به مردم بگو نظر كنید، فكر كنید و آنچه در آسمان و زمین هست را بشناسید.
اما علاوه بر امكان شناخت، نكته ی مهم امكان شناخت صحیح و مطلق از حقیقت است. در مكتب اسلام، شناخت حقیقت مطلق، ممكن و اصل و ریشه ی همه ی تصمیمات است. در فرایند شناخت، اگر اشتباهی هم رخ می دهد، این اشتباه در ابزار شناخت رخ می دهد، نه در حقیقت مورد بررسی. حقیقت مطلق بوده و واحد است. ولی ممكن است ابزار شناخت، آن را به غلط بشناسند. اما این شناخت اشتباه، منجر به تغییر ماهیت یا نسبی بودن آن حقیقت نمی شود.
مثلا خدا یك حقیقت واحد است. ولی ممكن است در شناخت او، به اشتباه برداشت های متفاوتی صورت گیرد. اما این برداش های گوناگون موجب نسبی شدن حقیقت مطلق وجود خدای واحد نخواهد شد. یا دین حق فقط یكی است و آن هم اسلام است. ولی ممكن است انسانی اشتباه كند و به ناحق دین دیگری را برگزیند. اما این شناخت اشتباه كه ناشی از نقص اوست، در ماهیت مطلق و یگانه ی دین حق، خللی وارد نمی آورد.
پس آنچه باید مورد توجه قرار گیرد این است كه اولا شناخت در مكتب اسلام، ممكن و ریشه ی همه ی تصمیمات صحیح و عامل رشد است و ثانیا حقیقت هر چیز مطلق بوده و یگانه است.

تا به حال از حوادث بعد از انتخابات، تحلیل های متفاوتی ارائه شده است. تحلیل هایی كه هریك به بعضی از وجوه این اتفاقات نظر داشته و هریك با تكیه بر نوع خاص دیدگاه نویسنده نوشته شده اند. اما ویژگی ثابت اكثر این تحلیل ها كه در همه شان به چشم می خورد، نوعی غلبه ی احساسات گروهی و حزبی بر واقعیت اتفاق افتاده است كه موجب جهت گیری و ندیدن واقعیت های موجود در یك سوی قضیه است.
تلاش من در این نوشتار، ارائه ی تحلیلی صرفا علمی از این حوادث، به دور از هرگونه جهت گیری های حزبی و گروهی است تا به قول ژان پل سارتر «با چشم خشك علمی، نه با چشم اشك آلوده ی احساسات گروهی و حزبی» به آن نگاه كنم.
از نگاه من آنچه كه در بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری اتفاق افتاد، طغیان یك شبكه ی اجتماعی بود. شبكه ای كه در طول این سی سال بعد از انقلاب اسلامی، مسكوت گذاشته شد و آن قدر به آن بی توجهی شد كه به كلی از برقراری رابطه با شبكه های دیگر و حكومت، دل برید و به دشمن دل بست. دشمنی كه با سخاوت تمام، حتی رسانه ی این شبكه را تامین كرد و برای تمام مراحل زندگی او برنامه ریزی كرد. ذائقه ی او را تغییر داد و كار را به جایی كشاند كه دیگر علاقه ای به آنچه از جامعه ی خودش به او ارائه می شود، نداشته باشد و فقط آنچه دشمن دیروز و دوست امروز (!) او ارائه می دهد را بپسندد.
اما شبكه اجتماعی چیست؟ جان شپارد در كتاب جامعه شناسی خود می گوید: «همه ی روابط اجتماعی مردم، شبكه ی اجتماعی آنها را تشكیل می دهد. شبكه ی اجتماعی تار و پود روابط اجتماعی است كه فرد را به دیگران و گروه ها ارتباط می دهد.» (Shepard, 2007, Pg: 151-152)
همچنین ریچارد شفر در این باره می گوید: «شبكه ی اجتماعی یك سری از روابط اجتماعی است كه فرد را مستقیما به دیگران متصل می كند و از طریق آنها به طور غیر مستقیم به تعداد بیشتری از مردم متصل خواهد كرد.» (Schaefer, 2008, Pg: 117)
كاربرد اصلی شبكه های اجتماعی برای هریك از اعضای آنها، حفظ یك سری امتیازات است كه آنها در قبال عضویت، از آن شبكه می گیرند. اما این امتیازات، در هر شبكه ی اجتماعی به تناسب میزان ارتباط آن با دیگر شبكه ها و حكومت، متفاوت است. به طوری كه برخی غنی می گردند و برخی ضعیف و به حاشیه می روند. نان لینگ می گوید: « مشخصه ی شبكه های غنی ، میزان غنای نسبی آن ها ، نه تنها در تعداد بلكه در كیفیت آن هاست . اعضای این چنین شبكه هایی از دسترسی به اطلاعات و تاثیر پذیری از لایه های و جایگاه اقتصادی – اجتماعی لذت می برند . بر عكس ، اعضای شبكه های ضعیف ، یك حوزه ی محدود و نسبی از اطلاعات و اثرات را بین هم تقسیم می كنند . (ling, 2000) این كمبود سرمایه اجتماعی وضعیت نامرئی دارد . ولی سد محكمی در مقابل دستیابی به عدالت است.» (Neubeck and Glasberg, 2005, Pg: 107 )
این تفاوت در غنا یا در واقع میزان توجه به شبكه ها، یك نوع بی عدالتی و نابرابری را به ارمغان می آورد كه در بهترین حالت فقط موجب جدایی آن شبكه ی اجتماعی از جامعه و قرار گرفتنش در برابر جامعه می شود. در این میان نقش امپریالیسم فرهنگی با حاكمیت رسانه ها و خط دهی ها و ذائقه سازی ها و ...، مشكل را دو چندان كرده و در صورت عدم توجه و كار فرهنگی برای برگرداندن این شبكه به جامعه، از راه رقابت با این امپریالیسم، شاهد یك طغیان خواهیم بود. طغیانی كه گوشه ای از آن را پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری و پس از بزرگترین حماسه ی ملی، دیدیم.
این همان پدیده ایست كه مقام معظم رهبری (مد ظله العالی) از میانه ی دهه ی 60، با عنوان های مختلفی نظیر «تهاجم فرهنگی»، «شبیخون فرهنگی» و «ناتوی فرهنگی» از آن یاد كرده و امروز آن را «جنگ نرم و آرام» می خواند. پر واضح است كه بیشترین تاثیر این تهاجمات، بر همین شبكه ی اجتماعی است. چرا كه استعداد پذیرش این تهاجم را بالقوه داراست.
به هر حال به نظر می رسد در صورت بی توجهی به این شبكه ی اجتماعی و عدم كار فرهنگی عمیق و گسترده در قبال آن، باید منتظر گسترش آن به شبكه های دیگر و در نهایت جدایی و طغیانی عظیم تر از سوی آن ها باشیم.
منابع:
· Neubeck, Kenneth J – glasberg, Davita silfen (2005)
“Sociology, Diversity,Conflict and Chang”, Higher education.
· Schaefer, Richard T (2008)
“Sociology”, 11th edition,
· Shepard, Jon M (2007)
“Sociology”, updated Ninth edition,

فیلم «کتاب قانون» به کارگردانی مازیار میری و تهیه کنندگی محسن علی اکبری و بازی خوب پرویز پرستویی روی پرده ی سینماست. این فیلم که بخشی از آن در بیروت و بخشی در ایران ساخته شده، داستان زندگی مردی است که در پرونده ی خود سابقه ی جبهه و جنگ را نیز دارد و از خانواده ای مذهبی (به معنای عوامانه ی آن) برخواسته. رحمان در سفری کاری به بیروت، با زنی مسیحی آشنا می شود و پس از مسلمان شدن او، در سفر بعدی با او ازدواج می کند و به ایران می آیند.
بقیه ی داستان، شرح تضاد ها و تعارض هایی است که بین اسلام واقعی و قرآن محور همسر رحمان یعنی آمنه (یا همان ژولیت قبل از اسلام) با اسلام عوامانه ی رحمان و خانواده اش رخ می نماید. اسلام آمنه، اسلامی مبتنی بر نص صریح قرآن و کتاب اخلاق اسلامی (کتاب قانون) است. در حالی که اسلام رحمان و خانواده و دوستانشان و در یک نگاه کلی جامعه ی ایرانی، اسلامی سنتی و پوشیده از اشتباهات و بی توجهی ها و خرافات و ... است.
این فیلم از جهات مختلفی در هفته نامه ی پنجره، شماره ی 18 - آبان اول، مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. اما نگاه من مثل همیشه اندکی متفاوت و تک بعدی است. چرا که تا به حال در همه ی نقد هایم فقط به یک جنبه از کار دقت کرده ام و باقی را به دست متخصصانش سپرده ام.
در این فیلم تعارضی که در بالا از آن یاد شد، بین دین عوامانه ی ما (!) و دین قرآن محور و اصالت دار یک تازه مسلمان با دیدی کاملا افراطی به نقد کشیده شده است. در این نقد اساسی، نه تنها اسلام خانواده ی رحمان و همه ی اطرافیان آنها، بلکه اسلام همه ی اقشار جامعه، در مقابل اسلام آمنه زیر سوال می رود. این ادعا از آن قسمت از فیلم برداشت شده است که آمنه برای خرید به خیابان می رود و با اقشار مختلف جامعه تماس برقرار می کند و رفتار همه شان را مغایر با آنچه در کتاب قانون خود خوانده بوده می یابد.
در این میان بازی فریده سپاه منصور، در نقش مادر رحمان و زنی که اسلام به شدت عوامانه اش، بیش از همه به نقد کشیده شده نیز چشمگیر است. زنی که بازی او مرا به شدت به یاد نقش مادر شوهر بتی محمودی در فیلم «بدون دخترم هرگز» انداخت.
به هر حال این فیلم با به چالش کشیدن اسلام حاکم بر جامعه ی ما، قدم در راهی گذاشته است که سال ها پیش برایان گیلبرت با ساختن فیلم بدون دخترم هرگز، در آن قدم برداشته بود. چرا که شاید بعد داخلی فیلم مثبت ارزیابی شود و بر روی برخی تاثیر گذار باشد، ولی در بعد جهانی، این فیلم، نشانه ی دیگری از اوضاع بد اجتماعی - دینی حاکم بر جامعه ی ایران اسلامی است.
و اما در آخر فیلم نیز تصاویر دیگری را شاهد هستیم که دوباره بیانگر ضعف علمی و دینی کارگردانان ما را در آموزه های اصیل اسلامی هستند. وقتی رحمان به سمت جنوب لبنان حرکت می کند تا همسر خود را بیابد، راننده ی تاکسی حرف هایی می زند که آشکارا نشان از پلورالیسم دینی و کثرت گرایی دارد. او در سکانسی کاملا احساسی عنوان می کند که همه ی ادیان الهی را در اعتلای انسان ها و نزدیک کردنشان به خدا یکسان می داند و هر کسی با هر دینی را در صورت حرکت در مسیر انسانیت و اخلاق، در مسیر صحیح تقرب می خواند.
این نوع نگاه به ادیان گوناگون که مبنایی برای نظریه ی جامعه ی باز کارل پوپر است را پلورالیسم دینی یا همان کثرت گرایی می گویند. توضیح در باب آن از حوصله ی بحث خارج است و آن را به وقتی دیگر می سپارم.
در نهایت این که فیلم سازانی که از منظر دین حرفی برای گفتن دارند، باید دقت کنند که گرفتار اعتقادات غیر دینی نشوند. چرا که با استفاده از قدرت تاثیر گذاری شگفت انگیز فیلم و تصویر بر روی مخاطب، اعتقادات و آموزه های غیر دینی خود را در جامعه محکم کرده و راه نقد و به چالش کشیدن دین و اعتقادات اصیل جامعه را برای معاندین هموار می سازند.
یه روز وقتی از خواب بیدار شدیم، صدای زمزمه ای به گوشمون خورد که بیایید با همه خوب باشیم! چرا مرگ بر ...؟! چرا ننگ بر ...؟! باید دست های سبز رو (البته نه از جنس مخمل!) به گرمی فشار بدیم (البته نه خیلی زیاد!). البته اتفاقی نیفتاد. چون اون روز همه بیدار بودیم.
بعدش گفتن دیگه به آدمایی که از این حرفا می زنن و از این دستا می دن و از این راه ها می رن اعتماد نکنین. ما هم گفتیم چشم! چون هنوز بیدار بودیم.
بعد که این آدمای بد(!) عوض شدن و آدمای خوب(!) جای اونا رو گرفتن، بعضی هامون رفتن بخوابن. عده ای هم که بیدار بودن، همش با این فکر که نکنه یه روز اون آدم بدا دوباره بر گردن، چشماشون رو بستن و خودشون رو به خواب زدن.
بعد که همه از خواب بیدار شدن، دیدن دوباره آدم بدا اومدن تا جای آدم خوبا رو بگیرن. پس با همه ی انرژی که از اون خواب گرفته بودن(!) طوفانی به راه انداختن و آدم خوبا رو نگه داشتن و آدم بدا رو فرستادن ناکجا آباد. همون جایی که هرچی آدم بد هست، بلاخره گذارش به اونجا می افته! بعد هم اومدن ماهیت اونا رو برای همه تشریح کردن، تا همه بدونن که این ها چه آدم های بدی بودن و هیچ کس نمی دونسته!
شب که شد، همه داشتن می خوابیدن که یه دفعه دیدن آدم خوبا دارن یه چیزای عجیب و غریبی می گن. مثلا می گن همه ی دنیا که بد نیستن! این صف بندی ها چیه؟ حزب الله و حزب الشیطان کدومه؟ شیطان بزرگ کیه؟! دوره ی اسلام گرایی به سر اومده و ... .
بعد دیدیم كه دیگه كسی به حرفای بزرگ انقلابمون هم گوش نمی ده. هرچی می گه، یه دفعه برعكس اش اتفاق می افته. البته چون این ها آدمای خوبی هستن و می گن رابطه ی خیلی خوبی هم با بزرگمون دارن(!)، این هم عیبی نداره!
بعد گفتن بعضی از این هایی که می گفتین(!) بدن، خیلی هم بد نیستن! فقط درست هدایت نشدن. ماها باید بریم هدایتشون کنیم!
راستی یادم رفت بگم، تو گیر و دار این دعواها بعضی آدم خوبا یه دفعه بد شدن. یعنی یه دفعه رنگ عوض کردن. یا به قول بقیه نفاقشون رو نشون دادن. خوب، خدا رو شکر!
یهو نمی دونم چی شد که دیدیم آدم خوبای ما با همون آدم خوبای هدایت نشده(!) سر میز مزاکره نشستن و قرارداد بستن و ... . با این تفاوت كه این دفعه دیگه طوفانی در کار نیست. این دفعه دیگه کسی چیزی نمی گه یا کاری نمی كنه. همه ساکت شدن. چرا؟! نمی دونم.
شاید چون شبه. شاید چون همه خوابیم!

تا همین چند سال پیش، وقتی در تلویزیون یا روزنامه یا فیلم و سینما و یا هر رسانه ی دیگر و حتی بین خودمان حرفی از تجاوز و اعمال خلاف شرع و ... می شد، یك حالت شرم ناگهانی اكثر قریب به اتفاق ما را فرا می گرفت. انگار كه این موارد غیر اخلاقی، قبح خاصی بین ما داشت. اما امروز به مدد این رسانه ها و به نظر من، خصوصا صفحه ی حوادث روزنامه ها و سینما، آن قبح شكسته و اثری از آن را بین خودمان احساس نمی كنیم. (درست مثل سقوط هواپیماهای مسافربری در ایران!)
انتشار حوادث غیر اخلاقی كه در جامعه اتفاق می افتد، شاید موجب تنبیه مردم به صورت عام و مسئولین به صورت خاص شود؛ ولی قطعا افراط در آن موجب ترویج آن و شكستن قبح آن در میان مردم می شود و در نهایت آن را به اتفاقی عادی و فراگیر تبدیل می كند. چنان كه امروز تا حدودی وجود این فرایند را در جامعه احساس می كنیم.
فیلم سوپر استار، به كارگردانی تهمینه میلانی و هنرمندی شهاب حسینی را می توان یكی از فیلم هایی معرفی كرد كه این روزها، با حرارت دست به ترویج و نه تنبیه زده اند.
تهمینه میلانی از جمله كارگردانان اجتماعی ساز و البته معدود كارگردانان خصوصی موفق در ایران است. كارهای او اكثرا در حوزه ی مشكلات اجتماعی ساخته شده و هركدام، بیان گر یك یا چند مشكل مطرح در جامعه ی امروز ماست. از دیگر فیلم های اخیر او می توان به فیلم "دو زن"، "نیمه ی پنهان"، "واكنش پنجم"، "زن زیادی"، "آتش بس" و ... اشاره كرد. این كارگردان مطرح سینمای ایران كه به علت به کار گرفتن مفاهیم سیاسی غیر قابل پذیرش در فیلم واكنش پنجم به زندان افتاد، در این فیلم اخیرش به برجسته سازی زندگی یك سوپر استار البته فاسد سینما می پردازد كه در فساد اخلاقی غرق شده و در نهایت توسط یك دختر كه خود را حاصل اولین ازدواج او معرفی می كند، نجات پیدا می كند.
صحنه های متعدد از مشروبات الكلی، زنان متعدد (و البته غیر مشروع) موجود در زندگی این بازیگر، هوس بازی های او و ...، در سرتاسر فیلم به چشم می خورند تا نشانگر زندگی فاسد او باشند. ولی در حقیقت این افراط گری بی حساب موجود در این صحنه ها، دركنار القای هدف كارگردان (یعنی نشان دادن زندگی غرق در فساد این سوپر استار سینما)، فرایند عادی سازی فساد را نیز به طور غیر مستقیم القا می كند.
در فیلم های اجتماعی، دو نكته از اهمیت بسیاری برخوردارند. یكی این كه در هر فیلم اجتماعی، حداقل یك قشر از جامعه برجسته شده و به چشم بینندگان می آید. در نتیجه این خیلی مهم است كه اثر این برجسته سازی در جامعه، پیش از پخش بررسی شود. دوم این كه اگر می خواهیم مثل فیلم اخیر، از فساد موجود در یك قشر اجتماعی صحبت كنیم، باید توجه كنیم كه این مسئله، مثل یك شمشیر دو لب است كه یك لبه ی آن موجب تنبیه و به خود آمدن جامعه می شود. ولی لبه ی دیگر، موجب ترویج و عادی شدن فساد در میان مردم خواهد شد.
صفحه ی حوادث روزنامه ها نیز از این قاعده مستثنی نیستند. بلكه این رسانه ها به دلیل نشر مستقیم اخبار (برخلاف فیلم كه حداقل به طور غیر مستقیم به آن می پردازد)، تاثیر بیشتری در تسریع فرایند مذكور دارند و طبعا دقت بیشتری را در حین انتشار می طلبند.
این جاست كه باید گفت، برای نشان دادن حقایق اجتماعی هم یك سری خط قرمز ها وجود دارد كه گذشتن از آن ها، جز ضرر چیزی برای جامعه نخواهد داشت و اثری عكس هدف ما را در میان مردم به جا می گذارد.
در مطلب قبلی (از شعار تا دیپلماسی) در مورد شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" صحبت كردم و این شعار را از دیدگاه دین و منفعت شخصی و ملی مورد بررسی قرار دادم. در راهپیمایی روز قدس، وقتی این شعار داده شد، عده ی دیگری هم در مقابل گفتند: «هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران». نمی دانم كه این شعار توسط معترضین معتدل تر ساخته و داده شد (كه من این طور فكر می كنم) یا دیگران. اما مهم این است كه این شعار از نظر مبنایی چه محتوایی دارد و چه قدر با مبناهای ما سازگار است؟
استاد شهید مرتضی مطهری، در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» به طور غیر مستقیم به این موضوع پرداخته اند و "ایرانیت و اسلامیت" را در قالب ملیت گرایی نقد كرده اند. اجمالا به بررسی این موضوع می پردازیم.
نكته ی اول در این موضوع آن است كه، ما به چه عواملی برای افتخار به ملیت ایرانی مان توجه می كنیم؟ استاد مطهری در كتاب مذكور به دو معیار ثابت برای عواملی كه بتوان در یك ملیت به آن ها افتخار كرد، اشاره می كنند. یكی این كه این عوامل نباید رنگ و بوی ملیت خاصی را داشته باشند. بلكه باید قابلیت انتقال و جهانی شدن را داشته باشند. دیگری این كه این عوامل باید با رغبت توسط مردم آن دوره پذیرفته شده باشند.
از رهگذر این دو معیار اساسی، می بینیم كه بسیاری از عواملی كه با آن ها به ملیت خود افتخار می كنیم بی اساس خواهند بود. مثل نژاد و خون، پیشینه و تاریخ، سرزمین پهناور در گذشته و ... .
عاملی مثل نژاد و خون كه دیگر موضوعیتی ندارد. چرا كه ایرانیان از موقعی كه از قوم های آریایی تشكیل می شدند تا به امروز، بارها مورد حمله ی اقوام مختلف قرار گرفته اند و این اقوام اعم از مغول ها و ترك ها و رومی ها و عرب ها و ... با ایرانیان مختلط شده و دیگر اثری از آریایی بودن باقی نگذاشته اند. كما این كه در همه جای دنیا وضعیت همین طور است. البته با توجه به دو معیار مذكور، اصلا آریایی بودن افتخاری نیست كه بتوان آن را مطرح كرد.
یا مثلا همه این را قبول داریم كه پیشینه و تاریخ یك ملت را باید به صورت كامل و نه مقطعی نگریست. لذا اگر در تاریخ ما كوروش هست، آقا محمد خان و مظفرالدین شاه و ... هم هستند. تازه همین مفاخر مثل كوروش هم امروز مربوط به كدام كشوراند؟! یادمان نرود كه آخرین باری كه خاك این سرزمین تغییر پیدا كرد، مربوط به همین 38 سال پیش بود كه یكی از استان های ما یعنی بحرین، به كشوری مستقل تبدیل شد.
پس آن چه كه می توان به عنوان عاملی برای افتخار ایرانی بودن از آن یاد كرد این چیز ها نیست. كما این كه امروز می بینیم با توجه بی خردانه نسبت به همین عوامل، عده ای به زرتشتی گری روی آورده اند و آن را نیز افتخاری می دانند. این درحالی است كه سپاه چندین میلیونی ایران در زمان یزدگرد سوم در برابر چند هزار سرباز عرب (در حدود 60000 نفر) شكست می خورند و بعد از آن نیز اسلام نه یك دفعه كه به صورت تدریجی و شهر به شهر توسط مردم و با طوع و رغبت پذیرفته می شود و در عین تبلیغات وسیع مسیحیت و یهودیت و مانوی گری و مزدكی و بودایی و ... و خصوصا مسیحیت كه قبل از آن نیز بسیار گسترش یافته بود و با توجه به شكسته شدن زرتشت به شاخه های مختلفی از قبیل كیومرثیان و مزوریان و ... و انحراف آن و نظام طبقاتی شدید و ضد انسانی، به قول دكتر شریعتی، بنای زرتشتیان كه از درون پوسیده بود، با یك لگد عرب فرو می ریزد. (برگرفته از كتاب خدمات متقابل اسلام ایران، از شهید مطهری)
پس آن چه می توان به آن افتخار كرد، چیزی جز "انسانیت" نیست كه تحت هر عنوانی مثل دین، توسط مردم به رغبت پذیرفته می شود و رنگ و بوی هیچ ملت خاصی را نیز ندارد. نه ایرانی بودن و نه هر عامل دیگری كه بیان گر ملیت پرستی افراد باشد، نمی تواند افتخاری محسوب شود. چرا كه یك آمریكایی كه در آن سوی مرزها زندگی می كند، می تواند انسان تر از یك ایرانی یا یك عرب یا هرملیت دیگری در سراسر این دنیا باشد. از این رهگذر است كه مفاخری مثل كوروش یا خیلی های دیگر نیز چون انسان بوده اند مورد توجه اند نه این كه چون ایرانی بوده اند. كما این كه دركشور های دیگر نیز از آنها به نیكی یاد می شود. اگر به این نوع نگاه دست پیدا كنیم، آن وقت مثلا دیگر فرقی ندارد كه مولوی ایرانی باشد یا تركی یا افغانی یا ... . بلكه مولوی یك انسان می شود كه ایرانی و ترك و افغان باید سعی كنند تا مثل او شوند و او را الگوی خود قرار دهند.
از این بحث ها می توان نتیجه گرفت كه شعار درست، «هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران» نیست. بلكه شعار درست این است:
هم غزه، هم لبنان، جانم فدای انسان
«نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»
این شعار در تجمعات مختلف و توسط برخی از معترضین سر داده شده است. از جمله در راهپیمایی عظیم روز قدس كه توسط برخی از افراد منصوب به نهضت سبز یا هر اسم دیگری عنوان شد و پای گروه های حامی این نهضت را به عرصه ی انتقاد بیشتر و مستدل تر گشود. نامه نگاری های متعدد بین اصول گرایان و اصلاح طلبان نیز موید همین مسئله است.
من می دانم كه گروه وسیعی از معترضین، در روز قدس شعار «هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران» را سر دادند و می دانم كه گروه حامی شعار اول، قطعا در اقلیت هستند. ولی هرگز مثل بعضی از بزرگواران فكر نمی كنم كه این شعار ها از سر عصبانیت و بدون اعتقاد باشد. چرا كه در دوران انتخابات و تبلیغات نامزد های محترم هم، اینچنین شعارهایی در میان بعضی از افراد و گروه ها مطرح می شد. پس برای روشن شدن ذهن این افراد هم كه شده به بررسی این موضوع می پردازیم.
این شعار را از دو بعد شرع مقدس اسلام و منافع ملی می توان مورد بررسی قرار داد. هر چند اعتقاد من بر این اصل استوار است كه این دو بعد از هم جدا نیستند و منافع ملت در اجرای مو به موی دین نهفته است.
قصد من این نیست كه این شعار را از دیدگاه دین در بوته ی نقد بگذارم. چرا كه در این جایگاه نیستم. اما فكر می كنم این حدیث رسول خدا كه می فرمایند:
«من سمع رجلا ینادی یا للمسلمین و لم یجبه فلیس بمسلم»
هركس ندای مسلمانی را بشنود كه مسلمین را به كمك می خواند و جواب او را ندهد و به كمكش نشتابد، مسلمان نیست.
پاسخ گوی شبهه ی موجود در این شعار باشد.
جالب این جاست كه در شرع اسلام، در مورد قانون جهاد، گاهی در صورت تعدی به خاك ملت كافری نیز، دفاع از آن ملت در برابر ظالم بر مسلمانان واجب است (ر.ك: كتاب جهاد، استاد مطهری، ص48) و نمی دانم چه شده كه بعضی از ما در مورد ملت مسلمانی كه بیش از 60 سال است مورد ظلم و تعدی قرار گرفته، این گونه برخورد می كنیم.
اما در حوزه ی منافع ملی ما در حمایت از مستضعفین جهان نیز كه بخش عمده ی خواسته ی این افراد را تشكیل می دهد، با كمی دقت در اوضاع و احوال جهان و وقایعی مثل جنگ 33 روزه و 22 روزه ی لبنان، می بینیم كه منافع ملی این حمایت ها خیلی وسیع تر از خرجی است كه برای این حمایت ها می كنیم.
در دوران انتخابات هم برخی بروشور ها و برگه های تبلیغاتی از طرف برخی ستاد های انتخاباتی بین مردم پخش می شد كه حاوی آمار كمك های نقدی و غیر نقدی ملت ایران به ملت های مستضعف دنیا و انتقاد از آن بود. اما باید توجه داشت كه همین كمك ها و پایداری بی نظیر و با صلابت مردم مستضعف، ولی عزتمندی مثل حزب الله لبنان بود كه موجب پیروزی ایشان در جنگ با رژیم صهیونیستی و مانع از هرگونه اقدامی از جانب ایشان علیه نظام جمهوری اسلامی ما شد. چرا كه بسیاری از متفكرین در همان دوره ایران را گزینه ی دوم رژیم صهیونیستی می دانستند و عدم موفقیت آن ها در مقابله با حزب الله را عامل پشیمانی از این تصمیم عنوان كردند. البته ملت ما ترسی از جنگ با این غده ی سرطانی ندارد و در صورت پیشامد این جنگ، اقتدار اسلام را به دنیا نشان خواهد داد.
از طرف دیگر، آنچه كه امروز به عنوان دیپلماسی رایج دنیا مطرح است نیز با محتوای این شعار سازگار نیست. دیپلماسی دنیای امروز كه تماما بر پایه منفعت شخصی ملت ها در قبال یكدیگر استوار است، حمایت از مستضعفین جهان را قطعا به نفع ما می بیند كه با آن به مخالفت برخواسته است. برای روشن تر شدن قضیه، مثالی را كه دكتر حسن عباسی در سخنرانی كه در بین دانشجویان اصفهان در پیش از انتخابات ریاست جمهوری داشتند، (لینك دانلود سخنرانی فوق) می آورم.
ایشان می گویند: دیپلماسی امروز دنیا این است كه مثلا جمهوری اسلامی ایران از فلسطین در عرصه های جهانی حمایت كند. در مقابل دولت های غربی كه این ملت را مزاحم كار خود و رژیم صهیونیستی می بینند، خواهان قطع حمایت ایران از آن شده و در مقابل حاضر به پرداخت امتیازاتی نیز می شوند. آن وقت با علنی كردن این درخواست ها در دنیا و اعمال فشار بر روی این دولت ها توسط آن، می توان هم به منافع ملی دسترسی پیدا كرد و هم این كه با حمایت از این مظلومان، به آن ها كمك كرد.
این گونه است كه حمایت از دولت های مستضعف و مظلوم جهان، می تواند در عرصه های جهانی موجب دستیابی به امتیازات بزرگی برای ما شود و همچنین از تعدی نیرو های متجاوز به میهن ما جلوگیری كند.
امیدوارم ملت ایران با بصیرت و نگاه روشن بینانه، به پیروی از ولایت فقیه و حمایت از مستضعفین جهان كه شعار شماره ی یك امام و انقلاب بوده و هست پرداخته و فریب دشمنان را نخورند.
تازگی ها برنامه ی تلویزیونی ارتباط نزدیك از شبكه ی 4، با حضور اساتید محترم دانشگاه و تعدادی دانشجو در رشته های مختلفی مثل علوم اجتماعی، جامعه شناسی، ارتباطات، مطالعات فرهنگی و ... به بحث پیرامون ماهواره در ایران پرداختند.
بعد از تماشای این برنامه، تصمیم گرفتم نظر خودم را درباره ی ماهواره در ایران عنوان كنم.
در سال های جنگ تحمیلی، دلارهایی كه باید صرف مقابله با دشمن می شد، صرف قاچاق ویدئو شد تا ایران، مقام اول مصرف كننده ی ویدئو در جهان را كسب كند. چرا؟ چون تلویزیون آن روز ما، پاسخگوی مردم نبود. امروز هم كه رشد چشمگیر آنتن های ماهواره را روی بام خانه ها می بینیم، این تلویزیون است كه باید به رقابت و حذف این رقیب خارجی بپردازد. وگر نه، در این میدان رقابت جهانی، حذف خواهد شد. چنان كه امروز نشانه هایی ازاین حذف را در جامعه ی خود می بینیم.
مقابله با این پدیده، با حذف فیزیكی آن از میان مردم به صورت غیر قانونی بودن آن، یا جمع كردن آن از روی پشت بام ها و جریمه و ... ممكن نیست. چنان كه در مورد ویدئودر دهه ی 60 ممكن نشد. چرا كه با پیشرفت دائمی این تكنولوژی و فروریختن دیوار های ارتباطی ، دیگر حذف آن امكان پذیر نخواهد بود. برای این كار، ابتدا باید عملكرد این رقیب سر سخت را كه امروز در برابر او قرار داریم، بشناسیم و بعد با او وارد رقابت شویم.
امروز ماهواره و شبكه های ماهواره ای غربی، در حال عرضه ی فرهنگ صاحبان خود به تمام دنیا، برای یك دست سازی و به زیر سلطه آوردن فرهنگی آنها هستند. چگونه؟ با ذائقه سازی. آنها در حال تغییر ذائقه ی ما و یكی كردن آن با ذائقه ی مردم خودشان و درنهایت ذائقه ی دلخواه خودشان هستند. این تغییر در نهایت بدان جا می انجامد كه فرزندان ما دیگر علاقه ای به برنامه های تولیدی ما ندارند. بلكه ذائقه ی آنها دیگر با برنامه هایی سازگار است كه حداقل و در خوشبینانه ترین حالت، هیچ اطلاعی در مورد سازندگان آن ها و اهداف شان نداریم.
این درست مثل آن خاطره ای است كه یكی از اساتید تعریف می كردند. روزی در یك مهمانی، پدری در مورد فرزند 16-17 ساله اش می گفت: نمی دانم چرا این پسر طعم و عطر فوق العاده ی سیب شمیران را نمی فهمد و فقط سیب زرد لبنان را دوست دارد؟ تقصیر از این پسر نیست. تقصیر ماست كه نتوانسته ایم سیب شمیران را به تولید انبوه برسانیم و به دست او بدهیم. آن وقت دیگران سیب زرد لبنانی را به او داده اند تا ذائقه اش را آن طور كه می خواهند، تغییر دهند.
هر چه قدر كه تلویزیون در بهبود وضعیت خود و رقابت مستحكم با ماهواره برای جلوگیری از تغییر ذائقه ی مردم تعلل كند، ماهواره هر روز موفق تر از دیروز وارد خانه و زندگی ما شده و ذائقه ی ما را تغییر می دهد و آن وقت است كه دیگر فهماندن آسیب های آن به فرزندانمان، غیر ممكن خواهد شد. آن چنان كه فهماندن طعم سیب شمیران به آن ها غیر ممكن شده است.
این فرایند، چیزی به غیر از ذائقه سازی نیست. اما این تغییر ذائقه منجر به بی توجهی به فرهنگ و در نهایت حذف آن و نشستن فرهنگ و ارزش های جدیدی در جامعه خواهد شد.
در این میدان رقابت، مهم آن است كه مخاطب شناخته شود و برنامه برای او ساخته شود. نه این كه دست به یك مخاطب پنداری بزنیم و برای مخاطبان ساختگی خود برنامه بسازیم. اگر در تلویزیون ما فرایند مخاطب شناسی، به جای مخاطب پنداری كنونی بنشیند، آن وقت ماهواره به عنوان رسانه ای كه با فرهنگ و ارزش ها و در واقع ذائقه ی ما سازگار نیست، شناخته می شود و از آن دوری خواهد شد.
امروز شاهدیم كه مخاطبین، به دلیل احساس نیاز ارضا نشده شان از طریق تلویزیون خودمان، به ماهواره روی میاورند و در نتیجه فرایند ذائقه سازی، برایشان اتفاق می افتد. آن موقع است كه دیگر حتی با بهبود شرایط تلویزیون، دیگر برنامه ای به غیر از برنامه های ماهواره، برای آن ها جذاب نیست و نیازشان را رفع نمی كند. در نتیجه تلویزیون از صحنه ی رقابت حذف خواهد شد.
رشد روز افزون آنتن های ماهواره بر روی بام ها، هشداری برای مسئولان است كه از فرایند ذكر شده و تبعات آن جلوگیری كنند. والا خیلی دور نیست زمانی كه باید با تلویزیون داخلی خداحافظی كنیم.
بعد از دفاعیات مضحك سعید حجاریان در دادگاه متهمین اغتشاشات اخیر و صحبت پیرامون دانشگاه های علوم انسانی (متن كامل دفاعیات حجاریان) و بیانات مقام معظم رهبری درباره ی مشكلات موجود در علوم انسانی و خلا موجود در این حیطه ی علمی در كشور، شورای انقلاب فرهنگی بر آن شده است تا به بررسی دروس دانشگاهی و شرایط موجود در دانشگاه های علوم انسانی بپردازد. البته مقام معظم رهبری پیش از این هم بارها به خلا موجود در این حیطه ی علمی در كشور اشاره كرده و خواهان اصلاحاتی در آن شده بودند. ولی تاكنون توسط هیچ نهادی اقدامی صورت نگرفته بود.
با اعلام این خبر، بر آن شدم تا نظر خودم را به عنوان یك دانشجوی علوم انسانی، درمورد مشكلات موجود در این حیطه ی علمی بیان كنم. با جمله ای كه یكی از اساتید برجسته ی دانشگاهی سر كلاس درس به ما گفت، شروع می كنم:
«كلیه ی موضوعاتی كه در حیطه ی علوم انسانی طرح می شود، از دیدگاه های مختلفی چون دیدگاه مردم شناسی، روان شناسی، جامعه شناسی، ارتباطاتی، زبان شناسی، دینی و اخلاقی قابل بررسی اند.»
من فكر می كنم بدون اغراق بتوان گفت كه مشكل اساسی یا حداقل یكی از مشكلات اساسی علوم انسانی در ایران، رواج چنین تفكری در میان غالب اساتید و به تبع آن، تقریبا همه ی دانشجویان است. تفكری كه من آن را "انحصار گرایی در علوم انسانی/اسلامی" می نامم. یعنی هركدام از علمای دینی و متخصصین علوم انسانی را در آن دخیل می دانم.
چرا كه علمای دینی با بی توجهی به آن چه كه آن را علوم غربی می نامند و جدا كردن راه دین از آن و به اصطلاح انحصار گرایی دینی، به معنی منحصر كردن تفقه در دین و حوزه های مختلف آن اعم از علوم انسانی در خودشان، موجبات مشكلات كنونی را به وجود آوردند. دیدیم كه سال گذشته در دیدار اساتید دانشگاه ها با مقام معظم رهبری، دكتر رفیع پور، استاد جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی هم به این مسئله تا حدودی اشاره كردند. این در حالی است كه در آثار برجسته ی علمای اسلامی گذشته، مثل علامه طباطبائی یا علامه مظفر یا استاد مطهری و دیگران، می توان نظریه ها و بحث های علمی بسیار عمیقی را در حیطه های مختلف علوم انسانی و اجتماعی یافت. شاید دلیل تضعیف حوزه های علمیه و خروجی های آن نیز همین باشد.
باید دانست كه صدور انقلاب و به تبع آن اسلام كه شعار اساسی امام خمینی (ره) بود، بدون توجه به علوم انسانی در غرب و بررسی آن ها و اصلاح و به كارگیری شان با اسلام، ممكن نیست. چرا كه تنها از این راه است كه می توان اسلامی كاربردی و قابل پذیرش را به جهانیان عرضه كرد.
در طرف مقابل هم، متخصصین علوم انسانی با توجه بیش از حد به گفته های غربی ها و عدم توجه به اسلام به عنوان دینی سرشار از حقایق علمی و اجتماعی، ذهنیتی غربی را در میان دانشجویان این رشته به وجود آورده اند.
در این میان اتفاقی كه افتاده این است كه دانشجویانی كه تا حدودی دغدغه ی دینی دارند، پس از ورود به دانشگاه و گذشت چند سال، علم را در غرب و گفته های غربی یافته و به اسلام به عنوان دینی فردی و خصوصی، صرفا احترام می گذارند (!). بقیه هم كه از ابتدا توجهی به دین و آموزه های آن ندارند و راه خود را می روند. این است كه راه دین به دانشگاه ها بسته شده و دروس معارف اسلامی با محتوایی ضعیف، تبدیل به دروس عمومی و پاس كردنی شده اند. دانشگاه امام صادق هم كه با رسالت رفع این نقیصه تشكیل شد، از این قاعده مستثنا نبوده و این اتفاق در آنجا هم افتاده است.
مطمئنا برای حل مشكلات موجود در این حیطه ی علمی، لااقل یكی از كارهایی كه باید انجام داد رفع این جنس از تفكر رایج در میان اساتید و دانشجویان و علما و طلبه های حوزه های علمی و علمیه است. مطمئنا تا وقتی كه غرب به عنوان قبله ی علمی علوم انسانی شناخته می شود و به اسلام _این منبع سرشار از معارف علمی در حوزه های مختلف_ بی توجهی می شود، هیچ اصلاح اساسی در این حیطه ی علمی صورت نخواهد گرفت.
به نظر من برای رفع این نوع از تفكر، در درجه ی اول علمای دین كه منشا شناخت اسلام اند باید به معرفی این حوزه های مطرح شده در اسلام و عمق آن بپردازند تا دانشجویان بدانند كه اسلام حاوی چه علومی در بطن خویش است. در مقابل نیز، اولا وظیفه ای سنگین و مهم بر دوش آموزش و پرورش كشور برای ایجاد ذهنیت درست از علوم اسلامی و انسانی در میان دانش آموزان است. ثانیا بر اساتید دانشگاهی است كه با توجه ویژه به اسلام و منابع علمی اسلامی، این شكاف موجود میان علم و دین را از بین ببرند.
به امید آن روز
تبلیغات 